تبليغاتX
سایه تاریک

وزش باد به حکم آنکه

پنجره ترد گونست!

نعره زد بر سر نور مهتاب،

کای مهتاب!

تو نتابی هرگز بر دل پنجره نازک شب!

که نه تابیدنت آید به مزاجم شیرین

و نه بوسیدنت از لعل لب پنجره باشد به دل من رنگین!

تو چه باشی که بر این پنجره هر شب بنمائی چهره

تو که باشی که بری، از صفای دل این پنجره هر شب بهره

تا منش باشم و با او بنمایم صحبت، تو نباید تابی،

که من از قدرت و جاه، دارمش زمین و بالا آبی!

نور مهتاب که حبس در حصار باد بود،

راه برگشت گرفت!

پنجره مینگریست پرش شعاع نور در پی سختی باد

لاجرم مکثی کرد، از تکانش ایستاد!

باد بیرحم که دید ثبت آن پنجره در حال سکون،

وزش سختی کرد، وزشی از سر میراث جنون!

پنجره از جمود رخت ببست

و به حکم اینکه ذاتش از شیشه ترد است، شکست!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 13:59  توسط مسعود عطائی  | 

میشه از ستاره بارون نگاتون

ماهُ فرستادش تو خونش، خورشیدُ پشت کوها روونه کرد!

میشه از سنگینی غمای توی چشماتون

همة روز ها رو شب،

نه! اینکه سهله برامون! همة نورُ از آسمون گرفت!

همة روشنی ها رو تیره کرد!

میشه از قافیة شعر قشنگ اسمتون

همة شعرای بی قافیه رو قصیده کرد!

میشه با "میم" شروع اسمتون

معنی محبتُ رو سردره هر چی خونست ضمیمه کرد!

میشه با "هاء" قشنگ اسمتون

 همة هستی رو از دنیا گرفتُ همینو، واسه دوست داشتنتون بهونه کرد!

میشه با"دال" دلیل اسمتون

دلا رو روونة دریا ها کرد و همینو، واسه برگشتنمون نشونه کرد!

میشه با "یاء" ختام اسمتون

یه عالم غصه رو دور ریخت! شادی تا همیشه کرد!

میشه غمگین ننشست؟!

میشه غمگین ننشست و گریه رو سر نداد و آروم نشست؟!

وقتی که قلم موی بقض گلوتون

می پاشه رنگای قرمز روی صفحة چشاتون!

میشه غمگین ننشست و گریه رو سر نداد و آروم نشست!؟

ولی آخرش میترسم آقاجون که نباشم توی او جمعة موعود!

اما نه!

یا اینکه باشم آقاجون

اما روسیاهی من

نذاره که ماه ببینم، نذاره که از نگاتون حتی یه نگاه ببینم!

آقاجون، شعر و شعار نیست آقاجون!

قصة دلبری لیلی و یار نیست آقاجون!

قصمون، غصة دلتنگیه یار آقاجون!

قصمون، غربت دلها تو دیاره آقاجون!

تو خزونیم آقا جون، تو خزونیم آقاجون!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 11:40  توسط مسعود عطائی  |