تو، تو قلبمی مهمون
من از یاد تو بیرون
تو از پاکی فراوون
من از تیرگی پنهون
تو از ابری و بارون
من از خوبی گریزون
تو از بهار میگفتی
من از فصل زمستون
تو از دریا میگفتی
من از رودای کم جون
تو از آبی میگفتی
من از قرمزی خون
تو از رهائی گفتی
من از حبس تو زندون
تو از دوستی میگفتی
من از جنگ تو میدون
تو از نرمی میگفتی
من از سنگ بیابون
تو از آبادی گفتی
من از شهرای ویرون
تو از خدا میگفتی
من از ثروت قارون
تو از خدا میگفتی
من از فریب شیطون
تو از خدا میگفتی
من از ...
در من صدای غریبگی چه آشناست
در من ندای رهائی چه بی صداست
این من، درون من، زندانی هواست
من، از تن و تن از من درون من، بسی جداست!
در من هوای پریدن از قفس تن، چه نارواست
وقتی من آلوده ترم ز تن! سودای پریدن، چه بی صداست!
چشمان باز تن، بینا به راه بسته و هر راه ناکجاست!
غافل درون من، که رهرو آن راه بسته و مرید فرامین دست و پاست!
سال ها، دویدم و تن به من نگفت، کاین راه که میروی، راه اشتباست
(درد من است! خوبان ببخشند!)
باری به هر جهت! همه مان زندانی غمیم
تا حبس در قفس این استخوان و این تنیم!
بی خواست مدعا، همه در بهت و ماتمیم
در راه بی نشان، در پی صد ها نشانه ایم!
در فصل زندگی، همه مان غرق مردنیم
محض وصول مردن اما، همه مان یاد زندگی!
وقت نیایش و دعا و ربنا، مشغول کدامین ترانه ایم؟
بی ذکر نام و نشانش، به کدام سو روانه ایم؟!
هنگام پرسش و پاسخ، در جستجوی هزاران بهانه ایم!
بابا آب داد!
بابا چه تشنه، تن به خواب داد.
بابا نان داد!
در پی لقمه نانی حلال، تن به سختی فراوان داد.
بابا آب خورد،
آب ته مانده در حجم مشک سراب خورد.
بابا نان خورد،
گوشه نان ته سفره آغشته با خون جان خورد.
بابا آب داد، بابا نان داد!
تن به باش و نباش زمان داد!
بابا یاد داد!
بابا یاد داد آب چیست!
بابا یاد داد نان چیست!
نه اینکه بگوید: «کلاه گر گذاری "الف" را و نیز
نهی "ب" بزرگ را کنارش»، نه!
این آب نیست!
که آب زندگی است!
که آب مایة بندگی است!
زلال است و بی بو و رنگ!
بریء از تمام بدی ها و ننگ!
نه این که بگوید: که "نون" اول و آخر است و "الف" در میان!
که این نیست نان!
که این برکت زندگی است!
که این قوت، نزول خداست!
نه اینکه ز الطاف و حکمت جداست!
آری!
بابا یاد داد!
بابا آب داد!
بابا نان داد!
بابا تن به جان آفرین جهان داد!
عاشقا همه یه رنگن
با دیو پلید میجنگن!
همشون دشمن جنگن
ضد گوله و تفنگن!
اونا با خوبا رفیقن
اما با دشمنا مثله لبه های تیز تیغن!
بی صدا آواز میخونن
از مسافرای آسمونی، توی شب جا نمیمونن!
اونا قصه رو میدونن
توی مهمونی احیاء، شبُ تا سحر میمونن!
اونا چشمارو به دنیا، به همه رنگای زیبا،
برای خدا میبندن!
اونا زرق و برقُ دیدن
اما خستگی کشیدن
واسه اون تن ندریدن!
تا به آرزوی شیرین، به لقاء یار رسیدن!
آره پرکشیدن از خاک، به سوی خدا پریدن!