من امروز برای اولین بار رفتم موزة کاخ نیاوران.
(کاخ نیاوران شامل یه موزه، کاخ صاحبقرانیه، کوشک احمد شاه و کاخ اصلیه، و برای زمان ناصرالدین شاه قاجاره. که توسط فرح بازسازی شده و کلی تغییر کرده و به اصطلاح بروزش کرده.)
توی موزه که بودیم، یکی میگفت از این عکس بگیر، از اون عکس بگیر، اِ اینو نگاه کن، اسمش مجسمة هرکوله، اینو چقدر جالبه ...، یکی میگفت مثلاً این نقاشی میخواد چیرو ثابت کنه، یکی میگفت این اثر خیلی هنریه، خلاصه نظرا و کارشناسی های هنری و علمی مختلف ...
توی کاخ صاحبقرانیه، هم همینطور بود. بعدش رفتیم توی کوشک احمد شاه قاجار، (کوشک به عمارتی وسط یه باغ میگن که از چهار طرفش، بشه باغ رو دید) این عمارت برای دورة احمد شاه قاجاره و در زمان فرح برای استفادة رضا ولیعهد بازسازی شده. اتاق مطالعه ولیعهد جالب بود. اینجا هم هرکسی یه اظهار نظری میکرد. مثلاً در رابطه با عکسای رضا که مال زمانی بود که توی باشگاه تاج بازی میکرد، یکی میگفت این عکسه چقدر قشنگه! چه ژست ورزشی خوبی گرفته. یکی میگفت اگه تو باشگاه تاج میموند حتماً الان یه بازیکن خوب شده بود و ... خلاصه، یکی از ماکت هواپیمای مسافربری که توی اتاق مطالعش بود و از یکی از شرکت های هواپیمائی آلمان هدیه گرفته بود صحبت میکرد. یکی از پوست گوره خری که کف اتاق مطالعش بود با به به و چه چه ... صحبت میکرد. یه ویترین داشت پر از سنگ های مختلف و یه فسیل ماهی هم داشت که خیلی جالب بود و جالب تر از همه یه تیکه از شهاب سنگی بود که از کرة ماه اومده بود و ریچار نیکسون (رئیس جمهور وقت آمریکا) به رضا ولیعهد هدیه داده بود.
(به این شهاب سنگ و فسیل که رسیدیم همة کارشناسی ها و نقطه نظرات مثل یه شهاب سنگ جست و فسیل شد.)
اتاق خوابش هم همینطور بود. مثلاً در رابطه با تخت خواب و صندلی اتاق خوابش دوباره نقد ها و کارشناسی های علمی زیادی صورت گرفت. بخصوص از طرف خانوما. یکی میگفت تخت خواب بچة من از این خیلی بهتره، یکی میگفت اون مثلاً ولیعهد بوده این چه تخت خوابیه، یکی میگفت چه بد سلیقه بوده، ملافش چقدر سادست. چه صندلیه ساده ای ....
خلاصه باید گفت که همیشه، همه چی، فقط برای لذت بردن نیست!
همه جا و همه چیز درسیه برای ما! همه از همه چی گفتن بجز اون چیزی که حداقل من انتظارش رو داشتم!...
زیاد مطمئن نیستم ولی یه جائی شنیدم که حدیثی از حضرت پیغمبر (ص) روایت شده در ارتباط با اینکه "تاریخ با گذشت زمان تکرار میشود".
یه زمانی توی دوران خود شاه هم موزه ها و نمایشگاه هائی بوده که از اجداد اونها و کلاً از شاها و بزرگای تاریخ ایران، آثار و یادگاری هائی به نمایش در میومده. حالا اتاق خواب خود شاه، سرویس بهداشتی اتاق فرح، اتاق مطالعة ولیعهد، گواهی پایان تحصیلات دوره دبستان ولیعهد، هدیه هائی که گرفته، حولة دست و صورتش، کتابی که میخونده، دفتری که مینوشته ...، اینا شدن ابزار نمایش موزه و ما شدیم تماشاگرای اونا!
"غافل از اینکه موزه تماشاگه آینده ماست نه گذشته دیگران...!"
شبی با حالت مستی، برای دیدن رویت
گذر کردم من از کویت
چنان بیخود ز خود بودم
که از بیراهه آمدم سویت
تنم گردید غبار آلود
ز خاک بستر کویت
سرم بشکست و زخم آلود
فتادم بر لب جویت
چو بگشودم دو چشمان خمار آلود
بدیدم انحنای ابرویت
نبود مستی ام از باده گساری
نخورده مِی، شدم سویت
من آن شب باده از چشم تو نوشیدم
تمام طول شب، بودم رها در بند گیسویت
یه شب، تا سحر چشم براه تو بودم
خوابُ از تو چشمام، همش می ربودم!
نگاهم به در بود، لبُ بسته بودم
که شاید یه وقتی، نَگه خسته بودم!
چشام خسته تر از تمام وجودم،
تو سرما، می لرزید همه تار و پودم!
واسه عهدی که با تو بسته بودم
چِش که قابل نداره، بهت گفته بودم!
غمُ از تو چشمام، تو شب، شسته بودم
تا اینکه نفهمی، که پر غصه بودم!
سحر شد، هنوز، چشم به در دوخته بودم
مثل شمع بی جون، برات سوخته بودم!
چقد ساده بودم، چقد ساده بودم
چوب سادگیمو، فقط خورده بودم!
باهات ساخته بودم، باهات سوخته بودم!
چرا؟! بیخودی، تن به چی داده بودم؟
چرا من به هیچی، تکیه داده بودم؟!