تبليغاتX
سایه تاریک

 

هزار دلیل میارم، برای با تو بودن

هزار ترانه میگم، واسه از تو سرودن

هزار واژه میسازم، از چ و شین و میمت

هزار کوهَُ رد میشم، تو راه سرزمینت

هزار ستاره تو شب، برات پائین میارم

روز تولد تو، اونو هدیه میارم

هزار دفعه به خورشید، میگم بازم بتابه

میگم بمونه تا صبح، پشت کوها نخوابه

هزار دفعه به مهتاب، میگم که تو بیداری

میگم نخوابه چشماش، آخه چشم انتظاری       

هزار قطرة بارون، برات از ابرا میخوام

هزار بارم بگه نه، اونو دوباره میخوام

هزار تا خوابُ از چشم، اگه بخوای میگیرم

تا صبح بیدار میمونم، برات لالائی میگم

هزار جشن و مهمونی، بخاطرت میگیرم

اگه بازم کم باشه، حبس نفس میمیرم....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:23  توسط مسعود عطائی  | 

 

چقد میشه دووم آورد

تو این شب بی مهتاب

چقد میشه تشنه نموند

تو این کویر بی آب

چقد میشه کم نیاورد

تو این گناه و تکرار

چقد میشه غصه نخورد

وقتی همش میبینی، سر بی گناهُ رو دار

چقد میشه نفس کشید

تو این غبار مسموم

چقد میشه ستاره چید

تو این سیاهی شوم

چقد میشه نگه داشت

حرفا رو توی سینه

وقتی دل محرما

توش پر بقض و کینه!

چقد میشه صبوری کرد

تو این سختی و ماتم

چقد میشه گریه نکرد

تو جشنای پر از غم

چقد میشه از تو نگفت

یا تو غزل، از تو نخوند

چقد میشه از تو نرفت

پیش ستاره ها، نموند!

چقد میشه ترانه گفت

تو قحطی قافیه

چقد میشه یه دم نگفت:

که: "یک حضور کافیه"

چقد میشه امروز بیاد، چقد میشه فردا بیاد

              تو گود مردونگیا، صدای نامردا بیاد!

چقد میشه جمعه بیاد، چقد میشه جمعه بیاد

               اما ازون زلالتون، حتی یه جرعه هم نیاد!

دریغا!...

شاید ریا کنم ولی،!

             چقد میشه نشنیدتون

تو لمس آب ندیدتون

             چقد گلُ بهونه کرد

برای بوئیدنتون....

این حرف خوباست، نه من خراب و عریون!....

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 10:33  توسط مسعود عطائی  | 

 

سلام قضاوت با شما. حق با کیه؟! شاگرد یا معلم؟!. اگه مطلب جدیدم رو بخونید متوجه میشید منظورم چیه؟!... 

 

-          نقطه سر خط

-          بچه ها!

-          همه باهم بنویسید:

-          " دهقان فداکار، توی سرما دیگه پیراهن تنش نیست!"

-          "اون میره سمت قطار، بلکه شاید بتونه بهش بده ایست!"

-          " آخه اون خوب میدونه، که غیر این، راهی براش نیست"

-          هِی با شُمام! بنویس! ... شاید بشی بیست!

اجازه:

-          بفرمائید:

دهقان فداکار دیگه تو کتابامون نیست!...

آخه! این که جزو درسامون نیست!...

-          عزیزم اصلاً مهم نیست!

-          بشین و دیکتتو بنویس!

-          الان امتحان دیکتست، وقت چونه زدن و حساب، کتاب نیست!...

-          بنویس، هرچی که میگم بنویس!

-          نقطه سرخط!

-          " حکومت دیکتاتوری، به نفع ما نیست!"

اجازه:

-          بفرمائید:

 دیکتاتور، توی لغت معنی واقعیش چیست؟!...

-          بچه جون، انگاری که حرف حالیت نیست!...

-          الان امتحان دیکتست!

-          وقت پرسیدن معنی لغت نیست!

-          بشین و دیکتتو بنویس!

-          نقطه سر خط...

-          بچه ها! همه با هم بنویسید:

-          "نرفت به مکتب حسنی!، وقتی که رفت، دید هیچ کسی نیست!..."

-          بگید به من، چه روزی رفت، اسم اون روز چیست!

اجازه:

-          بازم سؤال!؟؟... بفرمائید:

الان امتحان دیکتست، وقت پرسیدن و درخواست جواب نیست!...

حالا فهمیدم! ... جواب اون سؤال بی ربط من چیست!...

معنی دیکتاتوری، بغیر از این نیست!

-          بچه جون، برو بیرون از کلاس، جات تو کلاس نیست!...

 

شما بگید! کی حق داره کی حق باهاش نیست؟!...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 10:35  توسط مسعود عطائی  | 

اگه امشب بتونم، شب تا سحر بیدار باشم

اگه امشب بتونم، عاشق و بی قرار باشم!

میرمُ به آسمون پر میکشم

روی هرچی فاصلس، بین زمین تا آسمون خط میکشم!

از چش همه زمینیا، خوابُ بیرون میکشم

میگم اون بالا یه جشنه، شادی فریاد میکشم!

بی خبر میرم بالا، مهمون ناخونده میشم

توی جشن آسمونی، از تموم غصه ها رها میشم!

میگیرم ستاره ها رو، رو اونا دست میکشم

منت ماه قشنگُ، واسه بوسیدن دستاش میکشم!

روی هر چی پشت بومه، تو زمین نور می پاشم

روی خاک قهوه ای، رنگای آبی می پاشم!

از تموم قید و بندای زمین رها میشم

با خدای مهربون، تو آسمون تنها میشم! ...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:45  توسط مسعود عطائی  |