تبليغاتX
سایه تاریک

 

دوباره از آسمون، رنگای آبی رفتن

ستاره ها، زانوی! غم رو بغل گرفتن

ابرا با بیقراری، بقض دلُ شکستن

شروع به گریه کردن، لب رو به خنده بستن

زمین و کوه و سنگا، گریه رو سر گرفتن

موجا میخوان که آروم، از تب و تاب بیفتن

تو کوچه ها رو دیوار، پارچه سیا گذاشتن

رو پرچمای مشکی، یه یاحسین نوشتن

آخه همه به یاد، یه سرزمین میفتن

به یاد اون زمینِ پر از بلا میفتن

زمینی که بزرگا، به اون، بهشت میگفتن

به یاد سرزمین، کرب بلا میفتن

فرشته ها چه گریون، دور حرم میگشتن

لعنت به آدم بدا، لب تشنه ها رو کشتن

زائرا از ملائک اذن دخول گرفتن

فرشته ها با زاری، خوش آمدید میگفتن

زائرا توی حرم، دخیل به عشق میبستن

غبار شش گوشه رو با آب طلا میشستن

پیش ضریح خورشید، از غم و درد نگفتن

               به جای حاجتاشون، ذکر حسین میگفتن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 15:13  توسط مسعود عطائی  |