چه بگویم؟!... گفتنم تکراریست!...
سرِ آلودة من، بر سر دیرک خاک آلودة چوب داریست...
و مجازات تنم، لمس زرد تن عریان زمین و
آبستن صد شهوت بی لذت و خواب آلودگی تکراریست ...
چه گل پرخاریست!
تیغ او بس کاریست
ساقه اش مرکز آن پرگاریست
که محیطش همه بدپنداریست
چه گل پرخاریست
ظاهرش، پود طلا، بر داریست
باطنش، تار سبک مقداریست
چه گل پرخاریست
ظاهر از بد، عاریست
باطن اما، چه سیه بازاریست
چه گل پرخاریست
رنگ خالِ خوش و خط ماریست
خار آن بدتر از هر زهر هلاهل کاریست
چه گل پرخاریست
در سرانگشت فریبندة بوئیدن آن، خون نیش در
برش تیزی خندش جاریست
راه بس دشواریست
زندگی بیزاریست
قصة تکراریست
مرگ اما، زنهاریست
کوس برپاشدن و بیداریست
وای بر من که در این بیداری، چاره ام، ناچاریست
وای بر من که به هنگام سخن در زبانم زاریست ...
وای بر من ...