تبليغاتX
سایه تاریک

شاید این گونه که میپنداری، دل ما بی سر و پائی نکند

شاید این الکن آشفته زبان، در سخن، یاوه سرائی نکند

شاید این کودک گستاخ و ادب نابلد مکتب لقمان حکیم

گهگُداری بشود معلم درس ادب، دائماً سر به هوائی نکند

شاید این مرغ گرفتار و شکسته پر و بالِ در تَنگ قفس

شده تار و پود میله ها و برعبث، فکر پرواز و رهائی نکند

شاید این شاعر بی نام غزل، در هجوم قحطی قافیه ها

بسراید ده هزار بیت مُصرّع  و دمی میل رباعی نکند

شاید این من که تو گوئی دل او گشته ز بی عشقی پیر

زجر عشق دیده و از عذاب آن، میل جدائی نکند

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 10:39  توسط مسعود عطائی  | 


10 آذر

روز اخراجم از سرزمین ازل

و تبعید در منطقه ای دور افتاده و پست تر...

10 آذر

روزی که آذر وار جهیدم از عمق اصطکاک بی حرارت،

در امتداد 9 ماه سایش چخماخ صبر پدر و درد مادر

بی آنکه بدانم و بدانند در این سرزمین فرو میکشد لهیب آذرم

زیر ابر اشکبارشان ...

10 آذر

روزی که خورشید نبودم، ماه هم نبودم

ستاره نبودم، خوب درگاه نبودم ...

10 آذر

روز ختم شادی هایم ...

بر سر فشردگی گره های در هم خوردة کور،

از به خود پیچیدن تن پر درد مادر در کلاف سردرگمی های ذهن پر آشوب پدر!...

10 آذر

از انتها آغاز گشتم...

چه آغازی!!!...

10 آذر

نمیدانستم کیم!

بیست و هشتمین 10 آذر آمد!...

... اما هنوز هم نمیدانم ...

اما!!! ...

آن ۱۰ آذرم تکرار نمی شود دیگر!

شاید دوست داشته باشمش... شاید...

نمیدانم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 15:7  توسط مسعود عطائی  |