قدری بایست،
ایستگاه نیمه شب پنج شنبه را
اینجا به بعد ...
زمان، نمازش شکسته نیست
هزار و چهارصد و غصه های زیاد ...
دقیقه ها بهت و خستگيست
....
قدري بايست!
اينك زمان، مشغول نياز و نافله است
تا ساعت خدا، یک سحر و یک دعای عهد فاصله است
هان ای زمین!
قدری بایست
خورشید بی وضوست
از تيرگي ناله ميدهد سر و در جستجوي نور اوست
منظومه نيز در تدارک گشتن به دور اوست
......
حالا بگرد! زمين ...!
حالا بگرد!
زمان گشته راهی و
خورشید، غسل زیارتش ادا شد و ...
.... در انتظار ظهور اوست ...