"هان مردمان ! آنچه خدا را خوشنود می کند بگویید ، و اگر شما و تمامی زمینیان کفران ورزند خدا را زیانی نخواهد رسید."
(خطابه غدیر - بخش ۱۱ - شماره ۱۰۹)
هر دو بالم شکست بی تقصیر، داد تقدیر مرا بدست باد
مثل برگی که در هوا گم شد، زوزه هایش مرا تکان میداد
تلخ تر از همیشه می بلعید، زیر سنگین ترین آوارش
عشق را که در خودم میساخت، خانه ای بیـ/ـستون و بی فرهاد
در سکوتم مرا به من کوبید، مثل طبلی که... کوب، کوب، کوب...!!!
نت به نت می... کشیدم از دردم، شکل زشتی به رنگ یک فریاد
تکه تکه مرا به هم میزد، جور میچید دوباره بازی را
جز "نفس"، تکه ای که خالی جاش، مانده بود و رفته بود از یاد
رام دارام دام، درون من در/دام...، دارم از درد هام درون دام ↓
می زنم روی تار این توری...، بال و پر تا نگیردم صیاد
اتفاقی شبیه افتادن، هی مرا از سقوط میترساند
"من" سقوطی... که در خدا بودم، اتفاقی که از خودم افتاد
سلام و عرض ارادت به تمام دوستانی که در این چند مدت به بنده لطف داشته اند و مرتب با مهربانی هایشان از حالم و قالم و قلمم می پرسیدند. شرمنده که زودتر از این ها نتوانستم پاسخ مهربانی هایتان را بدهم .. بهرحال زندگی است و این گرفتاری های الکی..
در این چند مدت قلمم گاه گاهی قدم هایش لنگ میزد.. حالا قدم گذاشته و کافه را به هم ریخته و خلاصه آمده که بگوید هستم..
بازمان گرداندند یا باز گرداندندمان! مساله کدام است؟؟؟!!!
چند وقتیست که در دیالوگ های سریال ها و فیلم های ایرانی کلمات و واژه های جدیدی استفاده و شنیده میشود که عطار هم در عطاریش به سختی پیدا میکرد..
تمام دوستان ادب دوست میدانند که فعل از نظر اجزای تشکیل دهنده آن سه نوع است:
- فعل ساده
- فعل پیشوندی
- فعل مرکب
تعریف فعل ساده و مرکب واضح است و پرواضح تعریف فعل پیشوندیست:
فعل پیشوندی فعلی است که تشکیل شده از یک فعل ساده و يکي از تکواژهاي « بر، در، باز، فرا، فرو، وا، ... » مثل "برآمد، درآمد، بازگرداند، فروگرفت، فراگرفت، وارفت..."
در دیالوگی از یک پلان از یک سریال تاریخی و ادبی مثل سریال حضرت یوسف (ع) مصطفی زمانی بازیگر نقش حضرت یوسف از کسی سوال میکند که چرا بازگشتید و در پاسخ او آن شخص میگوید بازنگشتیم.. "بازمان گرداندند.."
البته این اراجیف نه از این بابت بود که بخواهم بحث کارشناسانه بکنم که در حد این صحبت ها نیستم و نه میخواستم بگویم چیزی بلدم.
اما دلیل روشن من این است که فعل های پیشوندی دیگری شبیه مثال های بالا داریم که اگر دچار همچین ساختاری شوند مطمئناً بی معنی میشوند و خارج از منطق دستور ادبی.. مثل "فراگرفت" که بگوئیم "فرامان گرفت". به نظر شما "فرامان گرفت" صحیح است یا "فرا گرفتمان"!!
حضرت علی (ع) : «مَن عَرَف نَفسه فَقَد عَرَف رَبَّه وَ مَن عَرَفَ رَبَّه فَقَد عَرَفَ نَفسَه»
"و من همچنان درگیر با خودم.."
در حل معمای خدا من گیجم
از درد جوابم به خودم می پیچم
مجهول معادله اگر باشم من
پاسخ عدد صفر شود چون هیچم
□
هی از تو و درد جمعه ها میگوئیم
از طعنة این غریبه ها میگوئیم
ما خود که شدیم به آشنائی یارت
گر پا بدهد ببین چه ها میگوئیم
□
گفتیم که از دوری تو می میریم
از بودن نزدیک تو جان می گیریم
نزدیک شدی ولی چه دوریم هنوز
از بس به شعارِ "گـَــر نیائی...!" گیریم!
□
دل سرخوش این یاوه سرائی ها شد
هی مسخرة چند هجائی ها شد
"ئی ئی" تو ببین که کج دهانی هایش
خود مسخرة "عی ِ" رباعی ها شد
□
گفتم که برو سفر سلامت و بخیر
وابسته به او باش نه وابسته به غیر
کفشات همه جا لَنگ دو راهی بودند
از بس که دو پا و یک خدا می شد Share
و اما چند طرح:
ستاره سو سو کرد
خورشید سوخت
کوه هم کاری از پشتش بر نیامد
□
هر دو پوچ
می دانم!
گلی نداشتی که تقدیمم کنی...
□
سماور خالی
خاله گرم سماور
و ما گرم خاله بازی ...
خالی/ بازی!!!...
□
چشمانم خیس است
با دستانت
دستـ ِ گل به آب بده
□
یکی، دو، سه، چار مرتبه
دو.../چارت شدم
باز هم دو دو تایم نشد چار تا...
□
چـَشم!!/ به راه می شوم اینبار!
بگذار چـِشم به راهت باشم...
نقدتان خوشحالم میکند...