تبليغاتX
سایه تاریک

گفتم که "ألحَمدُ" سپاس، "لِلّهِ رَبِّ العالَمین"

بخشنده است او و رحیم، هم مالک موعود دین

"أِیّا" تو را، "أِیّا" تو را، "أیَّاکَ نَعبُدُ" به جان

وندر سرای بی کسی، آری "أیَّاکَ نَستَعین"

کج میرویم و نا کجا، بنما "صِراطَ المُستَقیم"

راه همان آنانکه، "أنعَمتَ" بر ایشان به دین

جز آن "عَلَیهِم" خشم تو، دائم شوند مغضوب تو

و جز تمام کج رهان، همان گروه "ضالّین"

قرآن که "یَهدی لِلَّتی" بر "أَقوَمُ" راهی درست(1)

"یُبَشِّرُ"(1) بر اهل دین، "وَ رَحمةٌ لِلمُؤمِنین"(2)

گفتم: که باشد یاورم؟ در روز دین یوم الحساب؟!

"وَ قیلَ الیَومَ نَنسَاکُم" ... "وَ ما لَکُم مِن ناصِرین"(3)

گفتم که بعد از نفخ صور،مردم به وحشت میروند؟!

گفتا بجز "مَن شاءَ" او، "کُلٌّ أتَوهُ داخِرین"(4)

گفتم زمین و آسمان، کرهاً شدند در این مکان؟!

گفتا که فرمود "اِئتیا"، گفتند "أَتَینَا طائِعین"(5)

گفتم برون از بطن حوت، یونس چگونه ره نمود؟!

گفتا "فَلَو لا أنَّهُ کانَ مِنَ المُسَبِّحین"(6)

گفتم ز احوال جَنان، گوئی که دانم بیش از آن؟!

گفتا "یُطافُ" دورشان، آنجا "بِکَأسٍ مِن مَعین"(7)

گفتم خبر از فاسقی، آمد به من، حکمش بگو!

گفتا "تَبَیَّنوا" به آن، تا "ما فَعَلتُم نادِمین"(8)

گفتم که فوز آشکار، بر من نما، در این مجال

گفتا شدن "فی رَحمَتِه"، آری "هُوَ الفَوزُ المُبین"(9)

گفتم که روزی بهر ما، گه بیش و گه کم میشود

گفتا که "رَبّی" گر "یَشاء" (10)، "واللهُ خیرُالرّازِقین"(۱۱)

گفتم که بر تنگ آمده، دل از مصائب بیشمار

گفتا که صبری بایدت، هم او "یُحِبُ الصّابِرین"(۱۲)


(1) سورة مبارکة الأسراء - 9

(2) سورة مبارکة الأسراء – 82 / سورة مبارکة نمل – 77 / سورة مبارکة یونس - 57

(3) سورة مبارکة الجاثیه - 34

(4) سورة مبارکة النمل – 87

(5) سورة مبارکة فصلت – 11

(6) سورة مبارکة الصافات – 143

(7) سورة مبارکة الصافات – 45

(8) سورة مبارکة الحجرات – 6

(9) سورة مبارکة الجاثیه – 30

(10) سورة مبارکة سبأ – 39

(۱۱) سورة مبارکة جمعه - ۱۱

(1۲) سورة مبارکة آل عمران – 146

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 12:42  توسط مسعود عطائی  | 

شاید این گونه که میپنداری، دل ما بی سر و پائی نکند

شاید این الکن آشفته زبان، در سخن، یاوه سرائی نکند

شاید این کودک گستاخ و ادب نابلد مکتب لقمان حکیم

گهگُداری بشود معلم درس ادب، دائماً سر به هوائی نکند

شاید این مرغ گرفتار و شکسته پر و بالِ در تَنگ قفس

شده تار و پود میله ها و برعبث، فکر پرواز و رهائی نکند

شاید این شاعر بی نام غزل، در هجوم قحطی قافیه ها

بسراید ده هزار بیت مُصرّع  و دمی میل رباعی نکند

شاید این من که تو گوئی دل او گشته ز بی عشقی پیر

زجر عشق دیده و از عذاب آن، میل جدائی نکند

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 10:39  توسط مسعود عطائی  | 


شبی با حالت مستی، برای دیدن رویت

گذر کردم من از کویت

چنان بیخود ز خود بودم

که از بیراهه آمدم سویت

تنم گردید غبار آلود

ز خاک بستر کویت

سرم بشکست و زخم آلود

فتادم بر لب جویت

چو بگشودم دو چشمان خمار آلود

بدیدم انحنای ابرویت

نبود مستی ام از باده گساری

نخورده مِی، شدم سویت

من آن شب باده از چشم تو نوشیدم

تمام طول شب، بودم رها در  بند گیسویت

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 10:58  توسط مسعود عطائی  |