تبليغاتX
سایه تاریک
..

قدری بایست،

ایستگاه نیمه شب پنج شنبه را

اینجا به بعد ...

زمان، نمازش شکسته نیست

هزار و چهارصد و غصه های زیاد ...

دقیقه ها بهت و خستگيست

....

قدري بايست!

اينك زمان، مشغول نياز و نافله است

تا ساعت خدا، یک سحر و یک دعای عهد فاصله است

هان ای زمین!

قدری بایست

خورشید بی وضوست

از تيرگي ناله ميدهد سر و در جستجوي نور اوست

منظومه نيز در تدارک گشتن به دور اوست

......

حالا بگرد! زمين ...!

حالا بگرد!

زمان گشته راهی و

خورشید، غسل زیارتش ادا شد و ...

                                       .... در انتظار ظهور اوست ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 14:52  توسط مسعود عطائی  | 

 

جدال

جدالي ميان آب و لب

- فرات! چه زلال نيستي تو ...

جدالي ميان دست و خاك

- زمين چه بي صبر نيستي تو ...

جدالي ميان تن و خاك

- وای زمين! چه بي تحمل نيستي تو ...

جدالي ميان مشك و جاذبه

... -  سيب! چه شيرين نيستي تو ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 15:10  توسط مسعود عطائی  | 


10 آذر

روز اخراجم از سرزمین ازل

و تبعید در منطقه ای دور افتاده و پست تر...

10 آذر

روزی که آذر وار جهیدم از عمق اصطکاک بی حرارت،

در امتداد 9 ماه سایش چخماخ صبر پدر و درد مادر

بی آنکه بدانم و بدانند در این سرزمین فرو میکشد لهیب آذرم

زیر ابر اشکبارشان ...

10 آذر

روزی که خورشید نبودم، ماه هم نبودم

ستاره نبودم، خوب درگاه نبودم ...

10 آذر

روز ختم شادی هایم ...

بر سر فشردگی گره های در هم خوردة کور،

از به خود پیچیدن تن پر درد مادر در کلاف سردرگمی های ذهن پر آشوب پدر!...

10 آذر

از انتها آغاز گشتم...

چه آغازی!!!...

10 آذر

نمیدانستم کیم!

بیست و هشتمین 10 آذر آمد!...

... اما هنوز هم نمیدانم ...

اما!!! ...

آن ۱۰ آذرم تکرار نمی شود دیگر!

شاید دوست داشته باشمش... شاید...

نمیدانم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 15:7  توسط مسعود عطائی  | 

 

بابا آب داد!

بابا چه تشنه، تن به خواب داد.

بابا نان داد!

در پی لقمه نانی حلال،  تن به سختی فراوان داد.

بابا آب خورد،

آب ته مانده در حجم مشک سراب خورد.

بابا نان خورد،

گوشه نان ته سفره آغشته با خون جان خورد.

بابا آب داد، بابا نان داد!

تن به باش و نباش زمان داد!

بابا یاد داد!

بابا یاد داد آب چیست!

بابا یاد داد نان چیست!

نه اینکه بگوید: «کلاه گر گذاری "الف" را و نیز

نهی "ب" بزرگ را کنارش»، نه!

این آب نیست!

که آب زندگی است!

که آب مایة بندگی است!

زلال است و  بی بو و رنگ!

بریء از تمام بدی ها و  ننگ!

نه این که بگوید: که "نون" اول و آخر است و "الف" در میان!

که این نیست نان!

که این برکت زندگی است!

که این قوت، نزول خداست!

نه اینکه ز الطاف و حکمت جداست!

آری!

بابا یاد داد!

بابا آب داد!

بابا نان داد!

بابا تن به جان آفرین جهان داد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 13:46  توسط مسعود عطائی  |